أحمد بن أعثم الكوفي ( مترجم : مستوفى )

264

الفتوح ( فارسي )

( 1 ) باشد و آخر بنى هاشم را . و السّلام . پس ، امير المؤمنين عمر ( رضى ) نامهء ابو موسى اشعرى را بر او بفرستاد . چون خطاب عمر ( رضى ) به ابو موسى رسيد به جانب بصره بازگشت و بر سر عمل خويش شد . در اين اثنا اهل كوفه به عمر نامه‌اى نوشتند و از عمّار ياسر شكايت كرده ، التماس نمودند كه او را معزول گرداند . عمر گفت : من با اهل كوفه درمانده‌ام و از بدبختى ايشان طاقت من به آخر رسيده است . اگر از امراى خويش مردى قوى و پرهيزكار را برايشان امير گردانم ، ايشان [ او ] را به فسق و فساد منسوب كنند و اگر ضعيفى را به امارت ايشان فرستم از او حساب نگيرند . پس ، مغيرة بن شعبه را بر كوفه والى ( 265 ) گردانيد و كلمه‌اى چند به طريق نصيحت او را گفت : اى مغيره ، مىبايد چنان معاش كنى كه مصلحان از تو آسوده باشند و مفسدان ماليده . مغيره قبول نمود و به امارت كوفه رفت و عمّار ياسر به مدينه برگشت . چون به خدمت امير المؤمنين رسيد ، او را گفت : سوگند بر تو مىدهم اى عمّار كه بدين سبب كه ما تو را از امارت كوفه معزول كرديم ناخوش شدى يا نه ؟ راست بگوى . عمّار گفت : اى امير المؤمنين ، سوگند به خدا كه چون مرا امارت كوفه دادى شادمان نگشتم و چون معزول كردى غمگين شدم . بعد از آن مغيره سه سال در كوفه امارت داشت . 16 . مرگ عمر امير المؤمنين عمر ، در ايّام خلافت خويش ، لشكرها به اطراف مىفرستاد و شهر و ولايات فتح مىكرد . پس ، در اواخر ايّام خلافت به حجّ رفت و در آنجا مردى به نزد او آمده ، از اهل مصر و گفت :